ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
437
معجم البلدان ( فارسى )
أعنّى من جداك على عيال * و اموال تساوك كالهشيم أصدّت لا يشيم لها حوارا * عقيلة كلّ مرباع رؤوم « 1 » دير خالد [ د ر ل ] همان دير صليباست ، در دمشق برابر دروازهء فراديس ، كه به خالد پسر وليد نسبت دارد ، زيرا هنگامى كه دمشق را در ميان گرفته بود در اين دير مىزيست . ابن كلبى گويد اين دير در يك ميلى دروازهء خاورى جا دارد . دير خصيب [ د ر خ ] با خاى نقطهدار و صاد بىنقطه و باى تك نقطه نزديك بابل كنار « بزيقيا » است كه خود دژى مىباشد . دير الخصيان [ د ر ل خ ] در غور البلقاء ميان دمشق و بيت المقدس است كه دير [ 658 ] غور يا دير الخصيان نيز ناميده مىشود . زيرا هنگامى كه سليمان پسر عبد الملك در آنجا فرود آمد شنيد جوانى نسبت به دخترى غزلسرايى مىكند و داستان آن دراز است پس دستور داد پسر را اخته كردند . دير خندف [ د ر خ د ] از بخشهاى خوزستان است . خندف نيز نام ام ولد الياس پسر مضر پسر نزار پسر معد پسر عدنان است كه نامش ليلى دختر حلوان پسر عمران پسر الحاف پسر قضاعه بود . خندف نيز در زبان عرب به معنى گونهاى راه رفتن است و نام اين جايگاه شده است . دير خلّ [ د ر خ ل ل ] نام جايگاهى نزديك « يرموك » است كه سپاه مشركان در آنجا فرود آمده بودند . دير خوات [ د ر خ ] خوات جمع اخت است . اين دير در شهر « عكبرا » جاى دارد و بيشتر راهبانش زنانند . و شايد همان دير عذارى - دير دوشيزگان يا جز آن باشد . و آن در ميان باغهايى نزهتگاه است و جشن ايشان نخستين يكشنبهء ماه روزه است كه مسيحيان پيرامون ، آنجا گرد مىآيند . شابشتى گويد : شب « ماشوش » در اين جشن بر پا مىشود ، و آن شبى است كه زنان و مردان با هم مىآميزند . پس هيچكس از هيچ كار خوددار نيست . بو عثمان ناجم چنين مىسرايد : اح قلبى من الصّبابة آح * من جوارى مزيّنات ملاح أهل دير الخوات بالله ربّى * هل على عاشق قضى من جناح و فتاة كأنّها غصن بان * ذات وجه كمثل نور الصّباح « 2 » دير خنافس « 3 » [ د ر خ ف ] خالدى گويد اين دير در باختر دجله و كلّهء كوهى بلند است و آن ديرى كوچك است كه بيش از دو راهب در آن زيست نمىكنند . بلندى و منظرهء دهات پايين آن و مشرف بودن بر نينوا و چمنهايش آنجا را نزهتگاه كرده است . جشنى سالانه دارند كه مردم روستاهاى پيرامونش در آنجا گرد آيند . طلسمى ظريف دارد و آن اينكه هر سال سه روز سقف و ديوارهايش از سوسكهاى ريز همانند مورچه سياه مىشود و چون سه روز بگذرد يك دانه از آن سوسكها هم باقى نمىماند . راهبان دير آن روزها را مىشناسند و چون نزديك شود همهء فرش و رختخواب و خوراكى خود را بيرون برند . تا سوسكها آن را نيالايند . و من اين را از بيشمار مردم شنيدهام و پديدهاى بد يا شگفت انگيز نيست . و اللّه اعلم . [ 659 ] دير درتا [ د ر د ] با دال بىنقطه و تاى نقطهدار به الف كشيده . در باختر بغداد و ما درتا را پيش از اين ياد كردهايم . اين دير در كنار دروازهء شماسيه بغداد مسلّط بر كرانهء دجله و خوش ساختمان و پر از راهبان و داراى هيكل ( محراب ) بسيار بلند است . بو حسين احمد پسر عبيد اللّه بديهى دربارهء آن چنين سروده است : قد أدرنا بدير درتا و قدّس * نا مجونا اذ قدّست رهبانه و سقانا فيه المدامة ظبى * بابلىّ ألحاظه أعوانه ماس منه علىّ غصن من البا * ن يضاهى تفاحة رمّانه « 4 »
--> ( 1 ) . من به روز پيش آمد دير « خناصرات » انبان اندوه شده بودم ولى به حال خويشان خود افسوس مىخوردم چنان كه يك زخمى از زخم خود رنج مىبرد ايشان براى خاندان خود همچون ابر مىگريستند . به « وائل » و « قيس » مصيبت وارد شده و دنبال آن به بنى تميم رسيده . ايشان در خانههاى خود مانده و بر آنان مصيبت وارد شده است . همچنانكه آدمى در زمينى بماند و مشكل بر او وارد شود . من از زورگويى بر عيال بيم دارم . . . ( 2 ) . آه از دل من براى دختران آرايش كردهء زيبا ساكنان دير « خوات » به خدا سوگند بر عاشق ايشان گناهى نيست دختران مثل سرورانند و رويشان همچون سپيدى صبح روشن است . ( 3 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 370 ، جهانگير ص 435 ، مراد ج 2 ص 127 . ( 4 ) . به دير « درتا » گشتيم و آنچه را راهبان پرستيدند به شوخى پرستيديم . آهويى بابلى در آنجا به ما باده نوشانيد و در اين كار چشمكهايش به او كمك مىكرد .